ميرزا حسين النوري الطبرسي
411
النجم الثاقب في أحوال الإمام الحجة الغائب ( عج ) ( نجم ثاقب در احوال امام غايب ع ) ( فارسى )
كامل گفت : من در نفس خود گفتم : سؤال مىكنم از آن جناب كه داخل نمىشود در بهشت ، مگر آن كه معرفت او ، مثل معرفت من باشد و قايل باشد به آن چه من مىگويم . چون داخل شدم بر سيّد خود ، ابى محمّد عليه السّلام و نظر كردم به جامههاى سفيد نرمى كه در بر او بود ، در نفس خود گفتم : « ولىّ خدا و حجّت او ، جامههاى نرم مىپوشد و ما را امر مىفرمايد به مواسات اخوان ما و ما را نهى مىكند از پوشيدن مانند آن . » پس با تبسّم فرمود : « اى كامل ! » و ذراع خود را بالا برد ، پس ديدم پلاس سياه زبرى كه بر روى پوست بدن مباركش بود . سپس فرمود : « اين براى خداست و اين براى شما . » خجل شدم و نشستم در نزد درى كه بر آن پرده آويخته بود . باد وزيد و طرفى از آن را بالا برد . ديدم جوانى را كه گويا پارهء ماه است ، چهارساله يا مثل آن . به من فرمود : « اى كامل بن ابراهيم ! » بدن من مرتعش شد و ملهم شد كه گفتم : « لبّيك ! اى سيّد من ! » فرمود : « آمدى نزد ولىّ اللّه و حجّت او و اراده كردى كه سؤال كنى كه داخل بهشت نمىشود ، مگر آن كه عارف باشد مانند معرفت تو و قايل باشد به مقالهء تو ؟ » پس گفتم : آرى ، و اللّه ! فرمود : « پس در اين حال كم خواهد بود داخلشوندگان در بهشت . و اللّه ! به درستى كه داخل بهشت مىشوند خلق بسيارى ، گروهى كه ايشان را حقّيّه مىگويند . » گفتم : اى سيّد من ! كيستند ايشان ؟ فرمود : « قومى كه از دوستى ايشان ، امير المؤمنين عليه السّلام را اين است كه قسم مىخورند به حقّ او و نمىدانند كه فضل او چيست . » آنگاه ساعتى ساكت شد . پس فرمود : « و آمدى سؤال كنى از آن جناب از مقالهء مفوّضه ؟ دروغ گفتند ، بلكه قلوب ما محلّ است از براى مشيّت خداوند . پس هرگاه خواست خداوند ، ما مىخواهيم و خداى تعالى مىفرمايد :